نیلوفر آبی
       
   
دل نوشته ها
 
 
cinema


عشق یا خدا



وقتی واژه ی خدا را بر زبان میرانی، گویی به چیزی دور و دست نا یافتنی اشاره میکنی. و قرن هاست که میگویند خدا چیزی در آن بالا، در آسمان دور دور است. اما وقتی میگویی (عشق) به چیزی اشاره میکنی که به قلب بسیار نزدیک است.


وقتی واژه ی خدا را بکار می بری، گویی از یک شخص سخن میگویی. خدا محدود و معیّن می شود. اما عشق یک شخص نیست. یک کیفیت، یک حضور، یک بوی خوش است. نه بوی خوش یک گل، بلکه بسیار نامحدود تر، بی کران تر و نا متناهی تر.

وقتی میگویی خدا به تو احساس نا توانی دست میدهد: (چه کار کنم؟) اما زمانی که پای عشق در میان استمیتوانی کاری در مورد آن انجام دهی. طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است.
مسیح میگفت خدا همان عشق است و من میگویم عشق همان خداست.



نوشته: خالق | نظرات: 0


دنیای درون و برون

دو دنیا وجود دارد . یکی در بیرون است و دیگری در درون . آن ها فقط برای نادانان دو دنیا هستند . تنها به این دلیل دو تا هستند که تو هنوز یکی بودن را ندیده ای ، زیرا " خود " تو چون یک خط حایل بین آن ها ایستاده . همین که خود نیست و ناپدید شود ، فقط یک دنیا وجود خواهد داشت . انگاه دنیا نه بیرونی خواهد بود و نه درونی . اما برای شروع ، باید حالتی را که در آن قرار داریم بپذیریم . از این روست که می گویم دو دنیا وجود دارد . منظورم این است که دو دنیا برای تو وجود دارد – دنیای بیرون و دنیای درون .
برای کشف حقیقت نهایی نخست باید درون را کاوش کرد . و همه ی ما بیرون را جست و جو می کنیم – از همان ابتدا اشتباه گام بر می داریم و سپس همه چیز اشتباه پیش می رود . اگر نخستین گام را اشتباه برداریم ، تمام مسیر را اشتباه خواهیم رفت .
تو نخست باید سرچشمه ی نور درونی خود را بیابی. ان را جست و جو کن – و این جست و جو سر مست کننده ترین ماجراهاست. هیچ ماجرایی با آن قابل مقایسه نیست. حتی سفر به کره ی ماه یا مریخ نیز با ان قابل مقایسه نیست. سفری که بودا یا مسیح انجام دادند با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.آنان ماجراجویان واقعی بودند.



نوشته: اوشو | نظرات: 0


خانه شنی آرزوها!

انسان خانه اش را روی شن های روان آرزوهایش بنا می کند . به همین دلیل، هر کاری انجام می دهد با شکست روبرو می شود و خانه ی آرزوهایش فرو می ریزد.
انسان خانه ی خود را نه روی چیزی جاودان و ابدی ، بلکه روی چیزهای گذرا بنا می کند و وقتی خانه ای فرو می ریزد، خانه ای دیگر را با همان مصالح می سازد . به نظر می رسد ما هرگز از تجربه درس نمی گیریم. وقتی یکی از آرزوهایمان براورده نمی شود ، آرزویی دیگر می پرورانیم . وقتی به یکی از خواسته هایمان نمی رسیم ، بی درنگ خواسته ای دیگر ، برنامه ای دیگر را مطرح می کنیم – اما هرگز نمی ببینیم که آن میل و آرزو محکوم به شکست است .
آرزو کردن یعنی مخالفت ورزیدن با کل ، که عملی است ناممکن و نا شدنی . بی آرزویی یعنی راحت بودن با کل . همگام شدن با ان . چیزی برای خود نخواستن . یعنی " خواسته ی کل خواسته ی من نیز هست . من نمی کوشم تا به هیچ هدف فردی دست یابم ." باید بیاموزیم جزیی از زندگی و هستی شویم . ما امواجی در دریا هستیم . نمی توانیم اهداف فردی داشته باشیم .



نوشته: اوشو | نظرات: 0


احساس شکرگزاری


مردم زندگی را امری بدیهی می شمارند ، از اینرو در انان هیچ احساس شکرگزاری وجود ندارد . و بدون شکرگزاری ، هیچ رشدی وجود نخواهد داشت . بدون شکرگزاری ، هیچ دین و عبادتی وجود نخواهد داشت . آغاز و انجام دین شکرگزاری است . سفری است از شکرگزاری به شکرگزاری . در اغاز یک بذر است ، در پایان به گل تبدیل می شود . اما اساسی ترین اصل این است که نباید زندگی را بدیهی فرض کرد . ما زندگی را خود بدست نیاورده ایم ، بلکه زندگی یک موهبت است . این اصل بسیار ساده و آشکار است . شاید به خاطر ساده و بدیهی بودن این اصل است که مردم آنرا از یاد برده اند .
هستی مراقب همه است . ما بدون عشق هستی حتی برای یک لحظه نمی توانیم وجود داشته باشیم . هستی پیوسته در وجود ما زندگی جاری می سازد . ما برای هستی بسیار محترم هستیم ، اگر چه همچنان ان را بدیهی می شماریم و خاستگاه حماقت ما همین جاست . اگر ما هستی را بدیهی بشماریم ، در ما هیچ گونه احساس شکرگزاری وجود نخواهد داشت .
انسان دیندار کسی است که احساس شکرگزاری کند ، شکرگزاری فراوان . کسی که به صرف بودن ، شکرگزار باشد .
آن گاه که تو شروع به احساس شکرگزاری کنی ، هزار و یک چیز برای شکرگزاری کردن خواهی یافت و هر قدر بیشتر احساس شکرگزاری کنی ، هدایایی بیشتر از راه خواهند رسید.



نوشته: امین توکّلی | نظرات: 1


رودخانه باش

هر چیزی که دارای حد و مرز است تو را اسیر می سازد . تو باید از تمام حد و مرزها فراتر روی . انگاه که به مرحله ای برسی که در ان وجودت با هیچ حد و مرزی روبرو نباشد و بی هیچ تعریف و چارچوبی فقط باشی ، آن گاه که از تمام حد و مرزهای ذهن و بدن فراتر بروی ، وارد دنیای دریاگون می شوی .
پس لازم نیست در چیزی در بمانی و لازم نیست به چیزی دل بسته شوی . چنان رها باش که وجودت از حرکت باز ماند . همچون رودخانه باش . رودخانه از سرزمین های زیادی می گذرد . از دره ها ، کوه ها و جنگل های بسیار زیبا می گذرد اما همچنان به راه خود ادامه می دهد . رودخانه از میان مناظر بسیار زیبا می گذرد بدون آن که دل بسته شود . می رود و می رود تا به دریا برسد .
همچون رودخانه باش ، روان و رها . وگرنه تبدیل به مرداب خواهی شد . و مرداب هرگز به دریا نمی رسد . فقط رودخانه است که می تواند به دریا برسد . بی اغاز و بی پایان ، همواره روان باش تا دریا دور نباشد . هر قدر هم که دور باشد ، دور نخواهد بود .



نوشته: اوشو | نظرات: 0


کوتاه و عمیق

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.
به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.
هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.
کسی که کاری نمی کند ، اشنباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.
کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.
برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان
زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.
من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.
مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.



نوشته: نا مشخّص | نظرات: 2


عشق و عقل


زبان عشق برای ذهن بسیار بیگانه است.ذهن و قلب دورترین قطب های واقعیت هستند . فاصلهی هیچ دو نقطه ای دورتر از فاصله ی بین ذهن و قلب نیست . فاصله ی بین هیچ دو نقطه ای به اندازه ی فاصله ی بین ذهن وقلب ، عقل و عشق ، ومنطق و زندگی دور نیست. اگر کسی به خاطر عشق دیو.انه شد ، دیوانگی او بیماری نیست. در حقیقت او تنها فرد سالم ، تنها فرد کامل و تنها فرد مقدس بر روی زمین است. زیرا از این طریق قلبش از نو با زندگی پیوند خورده است.
وقتی عشق می ورزی ، همه جا خداست . وقتی نفرت می ورزی ، همه جا شیطان است . این نقطه نظر توست که بر واقعیت فرافکنی می شود.

عشق رام شدنی نیست، صرفاً چیزی است که روی می دهد، و لحظه ای که سعی می کنی مهار آنرا به دست گیری ، همه چیز ناکام می ماند.
این همه ی هنر زندگی است: مردن لحظه به لحظه ، به طوری که از خماری بامدادان خبری نیست.
عشق هرگز قادر به تصرف دیگران نیست. عشق آزاد کردن دیگران است. عشق هدیه ای است بدون پیش شرط. عشق یک معامله نیست.

هر لحظه چنان زندگی کن که گویی آخرین لحظه ی زندگی توست. کسی چه می داند، شاید آخرین لحظه باشد.

عشق ، نخستین گام به سمت کبریاست و تسلیم آخرین گام. و تمامی سفر همین دو گام است.
نگرانی بیش از حد درباره ی خود ، بزرگترین بیماری ممکن است.
مرگ تنها برای آن عده ای زیبا است که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند ، آنان که از زیستن نهراسیده اند ، آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند ، آنان که عشق ورزیدند ، آنان که به رقص در آمدند ، آنان که جشن گرفتند.
مردن هر لطظه به سوی گذشته را آغاز کن . هر لحظه را از گذشته پاک کن. برای شناخته بمیر تا برای ناشناخته در دسترس باشی . با هر لطظه مردن و از نو متولد شدن قادری زندگی را زندگی کنی و قادری مرگ را هم زندگی کنی.
زندگی یک راز است ، هر چه آنرا بیشتر بشناسی ، زیباتر است . لحظه ای فرا می رسد که ناگهان تو زیستن را آغاز می کنی . شروع می کنی به جاری شدن با آن و رابطه ی لذت بخش بین تو و زندگی شکل می گیرد، اما تو سر در نمی آوری که چیست. این زیبایی زندگی است ، این ژرفای لایتناهی است.

گنجینه تو وجود توست، جای دیگری به دنبالش نگرد. همه ی کاخ ها و همه ی پلهایی که به کاخ ختم می شوند ، بی معنی اند. تو باید پل خود را در درون وجود خودت خلق کنی . کاخ آنجاست. گنجینه آنجاست.

عشق فقط آنگاه حضور می یابد که تو نباشی . عشق فقط آنگاه رخ می دهد که تو به هستی سر تسلیم فرود آورده باشی . و پس آنگاه یک تجربه ی خلسه آور عظیم دست می دهد.

عشق نیلوفر ابی پنهان در گل و لای است . نیلوفر ابی از لجن زاده می شود، ولی تو آنرا به این خاطر که از لجن زاده شده نکوهش نمی کنی. تو نیلوفر آبی را گل الود نمی خوانی ، تو نیلوفر آبی را کثیف قلمداد نمی کنی. عشق...... زاییده می شود و آنگاه عبادت از عشق زاییده می شود و آنگاه خدا در اثر عبادت در انسان تجلی می یابد. و این انسان به بالاتر و بالاتر و بالاتر ، به اوج گرفتن ادامه می دهد.

در دنیا زندگی کن ، بدون هیچ دغدغه ای در این باره که چه اتفاقی قرار است بیافتد . اینکه برنده شوی یا بازنده ، چه اهمیتی دارد؟
مرگ همه چیز را با خود می برد. بردن و باختن تو غیر مادی است . تنها چیزی که اهمیت دارد و همیشه اهمیت داشته است ، این است که تو چطور مسابقه را بازی کردی.

گل سرخ، گل سرخ است و خار ، خار . نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روی زمین محو شود ، گل های سرخ آنجا خواهند بود، خارها آنجا خواهند بود ، اما دیگر کسی نیست بگوید گل های سرخ خوبند و خارها بد. این ذهن ماست که این ارزش ها را خلق می کند.

خوشی ، تنها بودن است . تا آنجا که میسر است از تنها بودن لذت ببر . در خلوت خود لذت ببر. پس از خاموش نشستن و کاری نکردن است که بهار می اید و علف ها خود به خود می رویند.

آدم عاقل زندگی را شادمانه زندگی می کند . او در وسوسه ی قدرت نیست. شاید به موسیقی ، به آواز ، به رقص علاقه مند باشد ، اما به سلطه گری علاقه مند نیست . شاید علاقه مند باشد آقای خودش شود، ولی علاقه ای ندارد آقای دیگران شود . سیاستمداران مردمانی دیوانه اند . تاریخ دلیلی بر این مدعا است.



نوشته: اوشو | نظرات: 0


صفحه اصلی | سؤالات متداول | ارتباط | نقشه سایت | درباره ما
The CIW Web Master - Web solutions & E-Commerce